ملغمه

متن مرتبط با «من خیلی به مرگ فکر میکنم» در سایت ملغمه نوشته شده است

مرگ

  • نیلوبلاگ

    برای پدربزرگ "زندگی" جالب است . آردِ حلوای "بیست و سومین" سالگرد فوت پدربزرگ را نوه ی "بیست" ساله اش میخرد . بیست و سه سال که هیچ . دویست هزارسال است کهبشردارد با مفهوم "فقدان" سروکله میزند . آدمها بعد از مرگ کجا میروند ؟ پاسخی هست ؟ اصلا این پرسش باید باشد ؟ روحش(؟) شاد . کلاس زیست معلم زیست شناسیمان نکته ی جالبی درباره ی "انسان" گفت . گفت انسان ها در اوائل پیدایش خود توانایی زیادی برای بقا داشتند . این توانایی را تا حدی مدیون "راست قامتی" شان بودند . انسان برخلاف خیلی ازحیوانات ، روی دو پا می ایستد ؛ پس قدش بلند تر میشود و میتواند فاصله بیشتری را ببیند و میدان دید فراخ تری داشته باشد . به این صورت بهتر میتواند از خطر حضور حیوانات وحشی و سایر تهدیدات موجود در پیرامونش آگاه شود . وقتی این ج...

    ادامه مطلب
  • دوباره مرگ!

  • نیلوبلاگ

    ماجرای صفورامعلم ها معمولا جلسه اول سال را صرف معارفه و تشریفات معمول میکنند . "آقای رضایی" امّا از همان لحظه ی اول آستینش را بالا زد و رفت پای تخته و بکوب درس داد .آقای رضایی معلم ریاضی اول دبیرستانمان خیلی خوش شانس نبود ؛ همان اولین جلسه ی سال تحصیلی سوژه ی بچه ها شد .درس را از معرفی مجموعه اعداد شروع کرد . اعداد طبیعی و حسابی و گویا و ووو . درباره ی عدد "صفر" حرفهای جالبی زد . گفت که عدد صفر درواقع از واژه ی "صفورا" گرفته شده است . ظاهرا "صفورا" نام نوعی "طبل" در هند بوده است . واژه ی صفر درواقع به همان فضای خالی داخل این طبلهای صفورا نام دلالت دارد . صفر یعنی خالی . یعنی هیچ . بیچاره آقای رضایی . احتمالا پیش خودش فکر میکرده که با این داستان های اضافه بر سازمانش درس را جذاب کرده و ...

    ادامه مطلب
  • من فکر میکنم ، پس خستم !

  • نیلوبلاگ

    دستاورد یک عمر چند وقت پیش داشتم برنامه ی دورهمی را می دیدم . موضوع برنامه ی آن شب "سالمندان" بود . مدیری از پیرزن شصت-هفتاد ساله ای دعوت کرد که به روی صحنه بیاید . میکروفون را دستش داد و ازش خواست تا در یک جمله ، حاصل این شصت-هفتاد سال عمرش را بگوید . پاسخ پیرزن مرا تکان داد : "پنج تا بچه ی خوب دارم !" صدای تشویق حضار بلند میشود . من فکر میکنم ، پس خستم ! خسته ام . از این "بی شکل و شمایل" بودن خسته ام . جامعه آدم "بی شکل و شمایل" نمیخواهد . اصلا فکر میکنم جامعه بوجود آمده تا به انسان ها "شکل" بدهد . باید در دانشگاه ، دنبال دختری بگردم و عاشقش بشوم ؛ به این ترتیب یک مدت...

    ادامه مطلب
  • اگر این پست را میخوانید احتمالا من مُرده ام !

  • نیلوبلاگ

    هر جا ارتباطی بین انسانها شکل بگیرد هنجار هایی هم پدید می آیند . فضای مجازی هم همینطور است . اینجا هم در ارتباط با دیگران ، ناگزیر باید هنجار هایی را رعایت کنی تا از ایجاد دلخوری و تعارض ممانعت شود . مثلا اینکه طرف مقابل را به صورت اول شخص خطاب کنی یا سوم شخص . اینکه راجع به چه موضوعاتی حرف بزنی و چه حرف هایی را به زبان نیاوری و خیلی باید و نباید های دیگر . همین حذف وبلاگ هم پرسش برانگیز است . آیا من حق داشتم وبلاگم را حذف کنم ؟ به هرحال وبلاگ من دویست سیصدتایی نظر داشت . هزاران واژه و جمله ای که توسط دوستان دیگر اینجا نگاشته شده بودند . آیا من این حق ...

    ادامه مطلب
  • داره بیست سالم میشه ؟ من که هنوز خیلی بچه ام :/

  • نیلوبلاگ

    بچه که بودم یک جایی خواندم که ما وقتی بدنیا می آییم قلبمان به مثابه ی یک لوح سفید است . با هر کار بدی که می کنیم یک لکه ی سیاه روی قلبمان مینشیند . چند روز پیش یاد همین حرف افتادم . یک دفعه یادم آمد : اِ ! من دیگر بچه نیستم . حتی دیگر نوجوان هم نیستم . از اردیبهشتی که در راه است میترسم . اردیبهشت 76 تا اردیبهشت 96 . 20 سال . رُندِ رُند ! به دنیا که آمدم قلبم سفید بود و موی پدرم سیاه . در این بیست سال قلبم را سیاه کردم و موی پدرم را سفید . عجیب اینکه بی شرمانه این قضیه برایم مهم نیست . انگار همه ی ارزشها برایم بی معنا شده باشند . ارزش ! از این بیست سال ، پانزده سالش به فراگی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    من فکر میکنم هرگز نبوده | من فکر میکنم خیلی بالام | من فکر میکنم پس هستم | من فکر میکنم | من فکر میکنم زشتم | من فکر میکنم در غیاب تو | من فکر میکنم هرگز | من فکر میکردم دوستی | سهیل نفیسی من فکر میکنم | من خیلی به مرگ فکر میکنم