مرگ

خرید بک لینک

برای پدربزرگ

"زندگی" جالب است . آردِ حلوای "بیست و سومین" سالگرد فوت پدربزرگ را نوه ی "بیست" ساله اش میخرد . بیست و سه سال که هیچ . دویست هزارسال است که بشر دارد با مفهوم "فقدان" سروکله میزند . آدمها بعد از مرگ کجا میروند ؟ پاسخی هست ؟ اصلا این پرسش باید باشد ؟ روحش(؟) شاد .

کلاس زیست

معلم زیست شناسیمان نکته ی جالبی درباره ی "انسان" گفت . گفت انسان ها در اوائل پیدایش خود توانایی زیادی برای بقا داشتند . این توانایی را تا حدی مدیون "راست قامتی" شان بودند . انسان برخلاف خیلی ازحیوانات ، روی دو پا می ایستد ؛ پس قدش بلند تر میشود و میتواند فاصله بیشتری را ببیند و میدان دید فراخ تری داشته باشد . به این صورت بهتر میتواند از خطر حضور حیوانات وحشی و سایر تهدیدات موجود در پیرامونش آگاه شود .

وقتی این جوری به انسان نگاه میکنی انگار چیزی درونت فرومیریزد .

ساعت ساز نابینا

میخواستم یک ساعت مچی جدید بخرم . از خانه بیرون زدم . پدرم که به قول خودش یک ساعت شناس قهار است ، همراهم آمد . هوا سرد بود و پیاده روی مرکز شهر مزدحم . مردم گرمِ خرید لباس های زمستانی بودند . من و پدرم ویلان وسیلان از این ساعت فروشی به آن ساعت فروشی به دنبال یک "ساعت مچی ساده" . دریغ از یک ساعت مچی ساده ! ساعت ها را که میدیدی یاد فیلم های علمی تخیلی می افتادی . معلوم نبود این شی ناشناخته ای که پشت ویترین است ؛ دقیقا کجایش زمان را نشان میدهد . هشت تا عقربه . چهار تا پیستون . شش تا واشر سرسیلندر . پنج تا میل لنگ . همه این ها را سوار کرده بودند روی یک بند چرمی و به اسم ساعت مچی میفروختند .

خلاصه حسابی با پدرم پیاده روی های شهر را گز کردیم . مدتها بود دوتایی تنها نچرخیده بودم . پدر و پسر مثل دو تا رفیق . مثل دوران کودکی . فقط فکر نمیکنم پدرم دیگر توان قلمدوش کردنم را داشته باشد . ساکت بودیم . جو بینمان سنگین نبود . فقط حرف چندانی نداشتیم که به هم بزنیم .

پدرم که از این راهپیمایی طولانی و سخت پسندی من کلافه شده بود گفت : همه ی ساعت فروشی ها همینه . ساعت های "جوون پسند" میارن . اون ساعتی که تو میخوای اینجا پیدا نمیشه .

گفتم : یک جایی رو میشناسم . یه کم جلو تره . یک ساعت فروشی قدیمیه که از این ساعتای "پیرمردپسند" میفروشه.

پدرم لبخند زد و گفت : مگه تو پیرمردی که ساعت پیرمردپسند میخوای ؟

به شوخی گفتم : آدم دِلش باید پیر باشه !

پدرم خندید و گفت : هر چیز به وقتش پسر ! . موقع جوونی باید از جوونی "لذت" برد .

من که فرصت را برای شروع یک بحث درست و حسابی مناسب میدیم سریع گفتم : نه . "لذت بردن" ، بستگی به دیدگاه آدم نسبت به زندگی داره . این که آدم چطور جوونیش رو صرف چی کنه و از چی لذت ببره بستگی به "ارزش" هاش داره .

پدرم چیزی گفت که عجیب مرا تکان داد . . گفت : هنوز جوونی دیگه . نمیدونی چی رو داری از دست میدی .

خفه شدم . تصنعی خندیدم در حالیکه دلم پر از وحشت بود .

"نمیدونی چی رو داری از دست میدی ."

"نمیدونی چی رو داری از دست میدی ."

"نمیدونی چی رو داری از دست میدی ."

چی رو دارم از دست میدم ؟

پ.ن.

بچه تر که بودم همیشه وقتی خبر درگذشت آدمهای معروف را میشنیدم خیلی متاثر میشدم . وقتی میشنیدم که فلان بازیگر یا فلان خواننده یا فلان ورزشکار فوت کرده است ؛ اول از همه یاد تصاویری می افتادم که از آن شخص در ذهنم داشتم . حیرت زده از خودم میپرسم که یعنی دیگر او را در تلویزیون نمیبینم ؟ دیگر نصویر جدیدی از او در ذهنم ثبت نخواهد شد ؟ یعنی رفت ؟ رفت که رفت ؟ کجا رفت ؟

این روز ها ولی خیلیها رفتند و من بعد از خبر فوتشان مطلقا هیچ احساسی نداشتم . کمی آزرادهنده است . انگار که عضلات عواطفم منقبض شده باشند . هر چه روز میزنم که متاثر شوم ؛ نمیشود .که نمیشود !

همه وقتی خبر غم انگیز درگذشت حبیب را شنیدند رفتند سراغ "خرچنگهای مرداب"ش . من اما بعد از اینکه خبر را در اینترنت خواندم ؛ مستقیم رفتم داخل پوشه ی mymusic و این آهنگ را پخش کردم :

خداحافظ حبیب . سلام مرا نیز بنویس .

ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 23 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 20:12

صفحه بندی