من فکر میکنم ، پس خستم !

خرید بک لینک

دستاورد یک عمر

چند وقت پیش داشتم برنامه ی دورهمی را می دیدم . موضوع برنامه ی آن شب "سالمندان" بود . مدیری از پیرزن شصت-هفتاد ساله ای دعوت کرد که به روی صحنه بیاید . میکروفون را دستش داد و ازش خواست تا در یک جمله ، حاصل این شصت-هفتاد سال عمرش را بگوید . پاسخ پیرزن مرا تکان داد : "پنج تا بچه ی خوب دارم !"

صدای تشویق حضار بلند میشود .


من فکر میکنم ، پس خستم !

خسته ام . از این "بی شکل و شمایل" بودن خسته ام . جامعه آدم "بی شکل و شمایل" نمیخواهد . اصلا فکر میکنم جامعه بوجود آمده تا به انسان ها "شکل" بدهد . باید در دانشگاه ، دنبال دختری بگردم و عاشقش بشوم ؛ به این ترتیب یک مدتی سرگرمی ام میشود کافه گردی و اِبی گوش دادن . بعد هم باید بروم سربازی و دوسالی هم آنجا سرم را گرم کنم . بعد میروم پی شغلی تا آب باریکه ای برای ازدواج و تشکیل خانواده بیاید . بعد هم ازدواج میکنم و چند سالی هم سرگرم روزمرگی های زندگی مشترک میشوم . حوصله ام که سر رفت بچه دار میشوم ؛ آن وقت تا آخر عمر سرگرمی ام میشود بزرگ کردن و سروسامان دادن بچه ام ؛ تا شاید بچه ام به آنچه که من بدان دست نیافتم ؛ دست یابد .

آخرش هم اگر خوش شانس باشم سرم را میگذارم روی بالش و فاتحه !

سرگرمی ! جامعه همه اش سرگرمیست . آدمیزاد مجبور است سرش را "گرم" کند وگرنه سرش "داغ" میکند !


راز بقا

انسان چه جور موجودیست ؟ نمیدانم . به نظرم انسان هم مثل باقی جانوران برای بقا تقلا میکند . انسان هم از نسل همان سلولهای اولیه است . به نظرم انگیزه ی انسان در انجام هرکاری ، هم ارز است با انگیزه ی همان سلولهای اولیه ؛ هرچه میکند مثل آن سلول اولیه فقط برای بقاست . انسان برای تثبیت بقایش غریزه ی "برتری طلبی" دارد . انسان ذاتا به دنبال برتری است . شاید هم به دنبال "شهوت" است . شهوتی که بقای نسلش را تضمین کند . جامعه هم میدان این بازی بزرگ است . "بازی بقا" . شیر ها مازراتی سوار میشوند و گورخر ها پرایدسوارند .

اما بد بختی اینجاست که انسان "فکر" میکند . فکر کردن کار را خراب میکند . انسان به عدالت فکر میکند . به برابری . به مرگ .

چرا نمیشود یک جامعه ی بدون طبقه ساخت ؟ چرا انسان نمیتواند به رغم غریزه ی برتری طلبی عمل کند ؟ چرا نمیشود از قانون "بکش وگرنه کشته میشوی" فرار کرد ؟ پس این مغز تکامل یافته به چه دردی میخورد ؟ فقط بلدیم کاردستی درست کنیم و بفرستیم فضا ؟ فقط بلدیم توی جنگل ها بگردیم و روی حیوانات زبان بسته اسم های عجیب و غریب بگذاریم ؟ فقط بلدیم زباله ی اتمی تولید کنیم ؟ پس اینهمه آدم که دارند همدیگر را تکه پاره میکنند چه میشوند ؟ چرا این طور شد ؟ چرا جامعه این چیزی شد که الان هست ؟ چرا نمیشود تغییرش داد ؟ کاش از بچگی به جای اینکه ما را به شناخت "طبیعت" ترغیب کنند ؛ به شناخت "خود"مان دعوت میکردند .


چنین گفت علی

تا بحال فکر کرده اید که خدا ، چطور زمان را آفریده است ؟ خدا در چند ثانیه زمان را آفریده ؟ "آفریدن" عملی است که نیاز به زمان دارد . وقتی زمانی وجود نداشته پس خدا چطور زمان را آفرید ؟ این پرسش را اولین بار ، "علی" برایم مطرح کرد .


من های چشمک زن

بی رمق روی مبل لم داده بودم . کنترل دستم بود و داشتم بی هدف کانالهای تلویزیون را بالا پایین میکردم . به شبکه ی چهار که رسیدم ؛ از عوض کردن کانال منصرف شدم . کم پیش می آید که آدم به شبکه چهار برسد و کانال را عوض نکند . نه ؟! چشمم خورد به دکتر دینانی و برنامه ی "معرفت"ش . دینانی شخصیت مورد علاقه ی "علی"ست و علی هم رفیق موردعلاقه ی من . گفتم بگذار ببینم این دینانی چه جذبه ای دارد که علی را این طور مفتون خودش کرده است .

حرفهای جالبی می زد . داشت از "بقا" میگفت . اول تفاوت بین دو واژه ی "دائم" و "باقی" را تبیین کرد . "دائم" و "باقی" در ظاهر معنای مشترکی دارند اما در کنه این دو واژه تفاوت جالبی هست . دائم چیزی است که همیشه هست اما "انقطاع" دارد . باقی" چیزیست که همیشه هست و "انقطاع" هم ندارد . مثلا زمان منقطع است . زمان تشکیل شده است از ثانیه های جدا و منقطع از هم . یا اگر ثانیه ها را هزاران بار "ریز" تر کنیم میرسیم به لحظه های خیلی کوچک . میرسیم به "آن" . پس زمان تشکیل شده از "آن" های متعددی که می آیند و میروند . این طور نتیجه میگیریم که زمان دائم است ؛ نه باقی . از سوی دیگر خدا باقیست . خدا دائم نیست چون انقطاعی ندارد . خدا پیوسته وجود دارد .

ادامه ی صحبت های دکتر دینانی از این هم جالب تر بود . با تبین تفاوت میان این دو واژه ، می شود فهمید که خدا چطور زمان را خلق کرده است . خدا از زمان که دائم است فرا تر است . خدا "محیط" است و زمان "محاط" . خدا برای خلق کردن نیازی به زمان ندارد .

به نظر من احساس "من" بودن هم دائم است . "من" بودن منقطع است . "من" این لحظه با "من" لحظه ی بعد فرق دارد . "من" این لحظه می میرد و "من" لحظه ی بعد زاده میشود و همینطور تا زمان مرگ "من" های آدم عوض میشوند . "من" تشکیل شده ام از هزاران "من" اما تغییری نمیکنم . مثل نور لامپ . نور لامپ هم دائم در حال خاموش-روشن شدن است . اما چون این نوسانات خیلی سریع است ما نور لامپ را به صورت پیوسته می بینیم و نه به صورت چشمک زن .


طیران مرغ دیدی تو ز پایبند شهوت/به در آی تا ببینی طیران آدمیت

راستش این دینانی دوباره مرا سر ذوق آورد . هرچند هنوز نتوانسته ام به طور کامل صحبت هایش هضم کنم . نمیدانم . کمی عرفانی حرف میزد . چیز هایی از پرواز انسان با دو بال عقل و عشق گفت . هان! راستی درباره ی خودکشی صادق هدایت هم نظر عجیبی داشت گفت آدم های بدبینی که خودکشی میکنند در حقیقت از عشق به بقاست که خودشان را میکشند . منظورش را درک نکردم .


نمیدانم . به هرحال هنوز همه چیز روی هواست . خسته ام اما نه از فکر کردن . خسته ام از چیزی که نمیدانم .

خیلی مزخرف گفتم . همین جا تمامش میکنم .


p.s. my apologies to mr.descartes

ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: من فکر میکنم هرگز نبوده,من فکر میکنم خیلی بالام,من فکر میکنم پس هستم,من فکر میکنم,من فکر میکنم زشتم,من فکر میکنم در غیاب تو,من فکر میکنم هرگز,من فکر میکردم دوستی,سهیل نفیسی من فکر میکنم,من خیلی به مرگ فکر میکنم, نویسنده: بازدید: 25 تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 5:37

صفحه بندی