دوباره مرگ!

خرید بک لینک

ماجرای صفورا
معلم ها معمولا جلسه اول سال را صرف معارفه و تشریفات معمول میکنند . "آقای رضایی" امّا از همان لحظه ی اول آستینش را بالا زد و رفت پای تخته و بکوب درس داد .
آقای رضایی معلم ریاضی اول دبیرستانمان خیلی خوش شانس نبود ؛ همان اولین جلسه ی سال تحصیلی سوژه ی بچه ها شد .
درس را از معرفی مجموعه اعداد شروع کرد . اعداد طبیعی و حسابی و گویا و ووو . درباره ی عدد "صفر" حرفهای جالبی زد . گفت که عدد صفر درواقع از واژه ی "صفورا" گرفته شده است . ظاهرا "صفورا" نام نوعی "طبل" در هند بوده است . واژه ی صفر درواقع به همان فضای خالی داخل این طبلهای صفورا نام دلالت دارد . صفر یعنی خالی . یعنی هیچ .
بیچاره آقای رضایی . احتمالا پیش خودش فکر میکرده که با این داستان های اضافه بر سازمانش درس را جذاب کرده و بچه ها را به ریاضی علاقه مند . خبر نداشت که بچه ها ، از آن جلسه به بعد او را "صفورا" صدا زدند .
امروز صفورا امتحان می گیره ؟
اوه اوه بچه ها ساکت باشین . صفورا اومد !

ایوان خانه ی مادربزرگ
فرض کن رخت خوابت را در ایوان خانه ی مادربزگ انداخته ای ؛ زیر لحاف گرم و در خنکا و سکوت شب به آسمان خیره شده ای . نگاه آدم به آرامی از میان ستاره های دور و نزدیک میخزد و تا ژرفنای آسمان نفوذ میکند . ناخودآگاه پرسشی مثل یک ستاره ی دنباله دار از صفحه ذهنت میگذرد . آیا آسمان انتهایی دارد ؟ جهان در کجا تمام میشود ؟ اصلا جهان از کجا شروع شد؟ اینجاست که اندیشیدن آغاز میشود . در ایوان خانه ی قدیمی مادربزرگ .

چیزی باید از عدم بوجود آمده باشد
این روز ها سعی میکنم بیشتر درباره ی مرگ فکر کنم .حتی شاید در حد افراط . در بچگی همیشه وقتی فکرم به سمت مفهوم مرگ میرفت ؛ سعی میکردم ذهنم را منحرف کنم . شاید کار اشتباهی میکردیم . زیاد اندیشیدن درباره ی مرگ چه اشکالی دارد ؟ مرگ ؛ همین سنگین ترین مفهوم در زندگی احتمالا سبک ترین حسی است که در زندگی تجربه میکنیم . بازگشت به عدم ؟
برگشته ام به سه هزار سال پیش . به دورانی که انسان با تحیر از خود پرسید که جهان از کجا آغاز شده است ؟ به عدم فکر میکنم . چشمانم را میبندم و عدم را تصور میکنم . یک فضای تاریک و خالی . راضی کننده نیست . این هرچه هست عدم نیست . عدم فضای خالی درون طبل نیست . عدم اگر دارای فضا(مکان)باشد که دیگر عدم نیست . به علاوه ما عدم را در خلال لحظات تجسم میکنیم در حالیکه در عدم زمانی هم وجود ندارد . عدم یعنی نیستی مطلق . نه مکانی هست و نه زمانی . عدم را نمیتوان تصور کرد .
وقتی که چنین نگاهی به عدم داشته باشی آن وقت سخت میشود تصور کرد که چطور از دل این نیستی مطلق "وجود" جوانه زده است ؟ مکان ، زمان ، حجم وووو اینها از کجا آمد ؟
هر چه بیشتر به "عدم" فکر میکنم ؛ بیشتر به "وجود" پی میبرم . هر چه بیشر به مفهوم "عدم" می اندیشم خود مفهوم "اندیشیدن" برایم غریب و نامانوس جلوه می کند . من کجام ؟ ذهن من کجاست ؟

شاید بهتر باشد برگردم به خودم . چرا درباره ی مرگ فکر میکنم ؟ فکر من تا چه حد توان هضم این موضوع را دارد ؟ اصلا فکر چیست ؟ چه رابطه ای بین فکر و مسائل و حقیقت وجود دارد ؟
یک سری چیز هایی در پاسخ به این سوال خوانده ام اما ترجیح میدهم فقط همان سوال را مطرح کنم . به نظرم همیشه پرسش ها از پاسخ ها قویترند .


چهل سالگی

من فکر می کنم "پاییز" یک جور هایی در حکم "بحران میانسالی" طبیعت است . طبیعت که یک "تابستان" پرشور و گرم را پشت سر گذاشته ؛ حالا خودش را در مقابل "زمستان" میبیند . موهای سبزش ، زرد شده است . سرمایی درونش حس میکند . مرگ در راه است . من فکر میکنم "پاییز" مدت کوتاهیست که به طبیعت داده شده تا با سرنوشت غم انگیزش کنار بیاید . پاییز فرصتیست تا طبیعت ، به مرگش بیندیشد . به این که کجا می رود ؟ چه میشود ؟ چه کند ؟ این سوالات مثل بغضی گلویش را فشار میدهد .

کاش طبیعت میدانست که پس از زمستان ، بهاری هست . شاید اگر میدانست دیگر پاییزی وجود نداشت .

ملغمه...

ما را در سایت ملغمه دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: پنجشنبه 20 آبان 1395 ساعت: 20:12

صفحه بندی