
دستاورد یک عمر چند وقت پیش داشتم برنامه ی دورهمی را می دیدم . موضوع برنامه ی آن شب "سالمندان" بود . مدیری از پیرزن شصت-هفتاد ساله ای دعوت کرد که به روی صحنه بیاید . میکروفون را دستش داد و ازش خواست تا در یک جمله ، حاصل این شصت-هفتاد سال عمرش را بگوید . پاسخ پیرزن مرا تکان داد : "پنج تا بچه ی خوب دارم !"xa0 صدای تشویق حضار بلند میشود . من فکر میکنم ، پس خستم ! خسته ام . از این "بی شکل و شمایل" بودن خسته ام . جامعه آدم "بی شکل و شمایل" نمیخواهد . اصلا فکر میکنم جامعه بوجود آمده تا به انسان ها "شک...
ادامه مطلب
xa0 xa0 هر جا ارتباطی بین انسانها شکل بگیرد هنجار هایی هم پدید می آیند . فضای مجازی هم همینطور است . اینجا هم در ارتباط با دیگران ، ناگزیر باید هنجار هایی را رعایت کنی تا از ایجاد دلخوری و تعارض ممانعت شود . مثلا اینکه طرف مقابل را به صورت اول شخص خطاب کنی یا سوم شخص . اینکه راجع به چه موضوعاتی حرف بزنی و چه حرف هایی را به زبان نیاوری و خیلی باید و نباید های دیگر .xa0 xa0 xa0 xa0همین حذف وبلاگ هم پرسش برانگیز است . آیا من حق داشتم وبلاگم را حذف کنم ؟ به هرحال وبلاگ من دویست سیصدتایی نظر داشت . ...
ادامه مطلب
بچه که بودم یک جایی خواندم که ما وقتی بدنیا می آییم قلبمان به مثابه ی یک لوح سفید است . با هر کار بدی که می کنیم یک لکه ی سیاه روی قلبمان مینشیند . چند روز پیش یاد همین حرف افتادم . یک دفعه یادم آمد : اِ ! من دیگر بچه نیستم . حتی دیگر نوجوان هم نیستم . از اردیبهشتی که در راه است میترسم . اردیبهشت 76 تا اردیبهشت 96 . 20 سال . رُندِ رُند ! به دنیا که آمدم قلبم سفید بود و موی پدرم سیاه . در این بیست سال قلبم را سیاه کردم و موی پدرم را سفید . عجیب اینکه بی شرمانه این قضیه برایم مهم نیست . انگار همه ...
ادامه مطلب