
پیاده رو خلوت بود . مادر و مادربزرگم جلو افتاده بودند . دنبالشان دویدم . خودم را به گوشه ی چادر مادرم رساندم و دستش را محکم توی دستم گرفتم . چند قدمی بیشتر نرفته بودیم که مادر و مادربزرگم شروع کردند به خندیدن . جا خوردم . صدایشان غریبه بود . سرم را بالا گرفتم و چشمم افتاد به چشم یک دختر غریبه . دخترک با لبخندی به پهنای صورتش مرا نگاه میکرد . ای داد بیداد ! مگر میشود آدم یک نفر دیگر به جای مادرش اشتباه بگیرد ؟ سریع دستش را رها کردم . با اضطراب روی پاشنه ی پا چرخیدم و راه طی کرده را دوان دوان برگشتم . خیلی نگذشت که مادرم را دیدم که با مادربزرگم دارند به ریش [نداشته...
ادامه مطلب